حمد الله مستوفى قزوينى

211

ظفرنامه ( قسم الاسلاميه ) ( فارسى )

به سيّد بگفتند : « در كار چون « 1 » * به حيله توان دست بردن كنون به نزديكِ او در حق تو سَخُن * به زشتى بسى بايد افگند بُن تو بايد نرنجى ز ما اندرآن * نباشد گناهى به ما بر همان » درين گشت دستور سيّد چو ديد * كه حيله بود بر در دين كليد 4460 به هنگام خفتن مراين هفت تن * برفتند با سرورِ انجمن چو از شهر رفتند بر طَرْفِ دشت * پيمبر از آن مردمان بازگشت برفتند ايشان به پيشِ حصار * همه تن پر از آلت كارزار نشستند در زيرِ خرمابنان * ز نزديكشان گشت سلكان روان به پيشِ حصار آمد و بانگ كرد * درآمد ز خواب آن جفاپيشه مرد 4465 بدانست آوازِ پورِ سلام * همىخواست آمد به پيشش ز بام دلِ زن برآمد ز كارش به‌هم * شد از بهرِ شو جفت اندوه و غم ورا گشت مانع كه : « در تيره‌شب * چه پوئى برون اى گزينِ عرب ؟ كه داند كه چون باشد اين گفت‌وگو ؟ * به تيره‌شب از خانه بيرون مپو » نپذرفت گفتار زن كعب و گفت : * « مزن بر بدى فال اى نيك جفت 4470 كه سلكان مرا از برادر به مهر * فزون است اى جفت فرخنده چهر به من بر دَرِ او هميشه‌ست باز * چرا در ببندم بر آن سرفراز ؟ ندانسته‌اى قولِ قومِ عرب * به گاه مَثَل چون گشايند لب : جوانمرد چون دعوتى بشنود * اجابت كند ، گرچه كُشتن بود نشايد از او كردنم رو نهان * چو پيدا بُدم دوستى در جهان » 4475 سخن گرچه اندر مَثَل گفت مرد * ز روى حقيقت در او كار كرد برون آمد از پيشِ زن در زمان * كه بودش به تنگى « 2 » رسيده زمان بيامد به نزديك سلكان ز بام * شده ايمن از مكر پورِ سلام به دو گفت سلكان كه : « اى نامدار * پر از رنجم از گردش روزگار » كز اين شوم پى ساحرِ تازه دين * پرآشوب شد جُمله يثرب زمين 4480 به سختى رسيدند بىمايگان * سَرِ سروران شد همه رايگان ( 99 ) به دو گفت كعب : « اين نگفتم درست * كه از وى شود كارِ اين مُلك سست ؟ »

--> ( 1 ) ( ب 4456 ) . در اصل : كار حون . ( 2 ) ( ب 4476 ) . در اصل : بنيكى .